کد خبر: ۱۳۹۹۴
۰۸ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۸:۰۰
پشت‌گرمی عصمت‌خانم برای بسیاری از دخترهای دم‌بخت

پشت‌گرمی عصمت‌خانم برای بسیاری از دخترهای دم‌بخت

از سال‌۹۷ تاکنون صدای شیرینِ حدود پنجاه «بله» در سالن بزرگ خانه عصمت‌خانم اشرفی بلند شده است؛ خانه‌ای که قصه زندگی بانوی آن از صدای یک چرخ خیاطی شروع شده و به سال‌ها خیرخواهی رسیده است.

عروس با لبخندی خجالتی وارد خانه می‌شود. صدای دَف‌ها مجلس را پُر می‌کند. خاله‌عصمت با خوشحالی، به عروس‌خانم خوشامد می‌گوید و او را بالای مجلس می‌نشاند. تاکنون صدای شیرینِ حدود پنجاه «بله» در سالن بزرگ خانه او بلند شده است؛ خانه‌ای که قصه زندگی بانوی آن از صدای یک چرخ خیاطی شروع شده و به سال‌ها خیرخواهی رسیده است.

همین که میهمانان، مجلس عروسی را گرم‌تر می‌کنند، چشمان خاله‌عصمت به سویی راه می‌کشد. انگار با دیدن تور بلند و لباس سفید عروس، صدای چرخ خیاطی که سال‌ها پیش، حکم موسیقی روز‌های جوانی‌اش بود، در سرش پیچیده است. روز‌هایی که تور سفید و ساتن براق را زیر سوزن چرخ می‌برد و سه‌چهار لباس بلند و زیبا را آماده رفتن به خانه بخت می‌کرد.

آن روز‌ها شاید عصمت‌بانو فکرش را هم نمی‌کرد که وقتی جوانی‌اش را برای یادگیری خیاطی، با دوختن لباس عروس می‌گذراند، در میان‌سالی‌اش میزبان مجالس عروسی باشد؛ آن هم نه یک مجلس و دو مجلس، که ده‌ها عروسی برای دختران جوان و نیازمند.

 

یخچال نو و ذوق تازه عروس

همیشه وقتی با امثال عصمت‌خانم اشرفی روبه‌رو می‌شویم، می‌خواهیم داستان را از اولش بدانیم، اما این ساکن محله لادن سر حرف را از همین سال‌های اخیر باز می‌کند. یکی از اقوام همسر برادرش فوت کرده بود و می‌خواستند اسباب و اثاثیه متوفا را به خیریه بسپارند؛ از گاز و یخچال گرفته تا ماشین لباس‌شویی و فرش.

او تعریف می‌کند: چون سال‌هاست در این کار فعالیت می‌کنم و خانواده‌های نیازمند را می‌شناسم، وقتی برادرم زنگ زد، قبول کردم وسایل را به حیاط خانه‌ام بیاورند. همان روز‌ها هم‌زمان شد با فوت همسرم و گفتم فعلا دست نگه دارند.

مدتی می‌گذرد و بالاخره اسباب و اثاثیه را برای عصمت‌خانم می‌آورند تا آنها را دسته‌بندی کند و به خانواده‌های نیازمند برساند. او ادامه می‌دهد: خدا خیر بدهد عروس‌هایم را که همیشه دست به کمک هستند. من و عروسم وسایل را کارتن کردیم و هر وسیله‌ای را که مناسب جهیزیه بود، جدا می‌گذاشتیم و روی کارتن‌ها می‌نوشتیم عروس. بقیه را هم برای نیازمندان کنار می‌گذاشتیم. بعد سراغ پایگاه بسیج مسجد ولی‌عصر(عج) در خیابان گلدیس رفتم. آنجا در‌زمینه ازدواج آسان فعال است. گفتم برای تعدادی عروس وسیله دارم، اگر خانواده‌ای هست، معرفی کنید.

موضوع وقتی جالب می‌شود که حرف یخچال نو عصمت‌خانم هم به‌میان می‌آید. او تعریف می‌کند: قبل از همه این اتفاق‌ها، همسرم برایم یک یخچال‌فریزر خریده بود، ولی، چون قد آن بلند بود و دستم به طبقه‌های بالایی‌اش نمی‌رسید، دلم با آن نبود. همان موقع به حسن‌آقا گفته بودم «اجازه می‌دهید این یخچال را بدهم به یک عروس؟»

او نه مخالفت کرد و نه موافقت؛ فقط گفت «هر‌کاری دوست داری بکن.» گذشت تا اینکه وقتی می‌خواستیم وسایل آن متوفا را با‌توجه‌به نیاز خانواده‌ها توزیع کنیم، به یکی از همان‌ها زنگ زدم. خانمی آمد و قرار بود وسایلی را که از قبل تعیین کرده بودیم ببرد، ولی وقتی چشمش به یخچال خودم افتاد، گفت جهیزیه دخترم یخچال ندارد. گفتم این یخچال نو است، فقط جعبه ندارد. 

همان را دادم و خادم مسجد هم با وانتش وسیله‌ها را به مقصد رساند. یک روز بعد، همان خانم به من زنگ زد. صدایش می‌لرزید. می‌گفت «یخچال را که گذاشته‌ام گوشه خانه؛ دخترم مدام دورش می‌چرخد و دعا می‌کند.» می‌گفت «تا آن روز دخترم را این‌قدر خوشحال ندیده بودم.»

 

«پتو» یش با من!

بعد از آن تازه‌عروس، در‌میان این رفت‌وآمدها، دختر دیگری هم به عصمت‌خانم معرفی شد؛ دختری که پدر و مادرش در زندان بودند و دستش خالی بود. قالی‌ها هم قسمت آن دختر شد.

خیرخواهی‌های خانم اشرفی از همان سال‌های اول متأهلی‌اش با دست خیری که داشت، مثل خیلی از خانم‌ها شروع شد. او تعریف می‌کند: در خانه قبلی‌مان یک اتاق کوچک بود که همیشه درش بسته می‌ماند. یک‌بار از سر کنجکاوی در را باز کردم تا ببینم آنجا چه خبر است. چشمم افتاد به پتو‌های نویی که روی هم افتاده بودند. با تعجب از همسرم پرسیدم چرا این‌همه پتو خریده‌ای. خدا‌بیامرز، با آرامش به من گفت: «این‌ها را برای وقتی گرفته‌ام که نیستم. وقتی بچه‌ها می‌آیند پیشت تا تنها نباشی، پتو برای خواب داشته باشید.»

سال‌ها بعد عصمت‌خانم اسباب‌کشی می‌کند و به خانه فعلی می‌آیند. او می‌گوید: همین‌جا یک کمد بزرگ دارم و همه پتو‌ها را داخلش گذاشتم. هنوز همسرم زنده بود که اولین پتو را بخشیدم. رفته بودم مولودی حوالی بولوار پیروزی. آنجا گفتند عروسی هست که پتو ندارد. من هم فوری گفتم «پتویش با من». خلاصه یکی‌یکی پتو‌ها رفتند؛ هر بار برای یک خانواده و یک عروس.‌

می‌خندد و بیان می‌کند: آن‌قدر گفتم پتویش با من، که یک روز دیدم خودم دیگر پتویی ندارم. وقتی ماجرا را برای همسرم تعریف کردم، با شوخی گفت «این هم نتیجه اینکه هر‌جا رفتی گفتی پتویش با من!»

 

پشت‌گرمی عصمت‌خانم برای بسیاری از دخترهای دم‌بخت

 

خانه بزرگ در‌اختیار نوعروسان

وقتی قدم به این خانه می‌گذاریم، نخستین چیزی که چشممان را می‌گیرد، فضای دل‌باز آن است. سقف بلند، نشیمنی مفروش به فرش‌های فیروزه‌ای یک‌دست و مبلمانی هماهنگ با این فضا و در‌عین‌حال ساده و بی‌آلایش. همه این بزرگی و امکانات، در‌اختیار نوعروسانی است که اینجا می‌شود تالار عروسی‌شان و دعوت‌شده‌ها هم همراهان خاله‌عصمت، دوستان و آشنایان اویند.

می‌گویند اشیا هم می‌توانند حس مثبت یا منفی ساطع کنند. به خاطر خیرخواهی‌های خاله‌عصمت، فضای اینجا حس مثبتی دارد. انگار از دیوارهایش بوی مهربانی و نیکوکاری می‌بارد.

می‌گفت یخچال را که گذاشته‌ام گوشه خانه؛ دخترم مدام دورش می‌چرخد و دعا می‌کند. تا آن روز این‌قدر خوشحال ندیده بودمش

زیر میز بزرگ مبلمان خاله عصمت یک شِل کنسرو و ترشی است. می‌گوید این را آورده‌اند اینجا که به قیمت مناسب‌تر بین خانم‌هایی که روضه و عروسی می‌آیند، بفروشیم. از هر گوشه این خانه، موضوع یک کار خیر و نیک مطرح می‌شود.

خانم اشرفی با بیان اینکه شب‌های قدر هم در این خانه مراسم احیا برگزار می‌شود، ادامه می‌دهد: به خواست اهالی و خانم‌هایی که از سال‌ها قبل یکدیگر را می‌شناسیم، اینجا مراسم شب‌های قدر را برگزار می‌کنیم. ولی فقط روضه و دعا نیست؛ از سال‌۹۷ که به اینجا آمدیم، بیش از پنجاه عروسی برای دختران نیازمند برگزار کرده‌ایم.

خانم اشرفی از گوشی‌اش یک فیلم نشانمان می‌دهد؛ همین‌طور که عروسی را می‌بینیم، او هم توضیح می‌دهد: برای این مراسم یک گروه دف‌نوازی داریم که رایگان اجرا می‌کنند. با یک آرایشگاه هم صحبت کرده‌ایم ودخترخانم‌ها را رایگان آماده مراسم عروسی می‌کنند. به غیر از آن، همه خانم‌هایی که تشریف می‌آورند، هدیه و کادو می‌آورند.

خاله‌عصمت ما را به اتاقش می‌برد. پشت چرخ خیاطی قدیمی‌اش می‌نشیند. از رفاقت او با این چرخ حدودا پنجاه‌سالی می‌گذرد؛ وقتی دختر جوان و مجردی بود که آموزش خیاطی را به پایان رسانده بود و مادرش یکی از چرخ‌های مربی‌اش را برای او به هفتصد تومن خرید.

همین‌طور‌که گوشه‌ای از تور سفید را زیر سوزن می‌نشاند، می‌گوید: یک‌بار تعداد زیادی لباس عروس آوردند که من آنها را به کسانی که لازم دارند، برسانم. به پیشنهاد عروسم، یکی‌دو‌تا را نگه داشتیم برای همین مراسم عروسی. سطح این لباس‌ها آن‌قدر بالا بود که حتی بعضی از آشنایان در مراسمشان از آنها استفاده کردند.

 

پشت‌گرمی عصمت‌خانم برای بسیاری از دخترهای دم‌بخت

 

قصه‌های زیرزمین

عصمت‌خانم اشرفی همیشه سعی کرده است در زندگی روزمره خود و همسرش، مرحوم محمدحسن غیرتی که جانباز چهل‌درصد بود، حواسش به نیازمندان هم باشد. حتی پیش‌از شیوع ویروس کوید۱۹، او مبلغی از حقوق شخصی‌شان را جدا می‌کرد و بسته‌های معیشتی شامل مواد غذایی و ملزومات بهداشتی برای خانواده‌های کم‌درآمد تهیه می‌کرد.

او می‌گوید: من از همان اول خانه‌داری‌ام جلسه قرآن برگزار می‌کردم. مشکلات نیازمندان گوش‌به‌گوش، به من می‌رسید. یکی می‌گفت مثلا دختر من عقد کرده و وسیله ندارد. بالاخره کار را شروع کردم. افراد با تلفن به من اطلاع می‌دادند. در‌واقع ما خانواده‌ای بودیم که، چون رفاهی نسبی داشتیم و شرایطمان متعادل‌تر بود، نسبت‌به اطرافیان بی‌تفاوت نبودیم.

در همین خانه جدید هم فقط عروسی برگزار نمی‌شود. اینجا بسته معیشتی تدارک می‌بینند، اطرافیان اقلام ضروری نیازمندان را می‌آورند، لباس عروس برای استفاده نوعروسان می‌بخشند. اوایل هر خانواده‌ای وسیله اضافه‌ای داشت، به اینجا می‌آورد. حجم وسایل و لباس‌ها در زیرزمین خانه ما همیشه آن‌قدر زیاد بود که یک بار لباس نو پسرم را هم لابه‌لای آنها رد کردم و تا مدت‌ها پسرم دنبال لباسش می‌گشت. گاهی بچه‌ها از شلوغی دوروبرمان غرغر می‌کردند ولی بیشتر وقت‌ها خودشان همراه بودند. الان هم عروس‌هایم همراه هستند.

 

انگشترنجات‌بخش

عصمت‌خانم اشرفی، از همسرش، مرحوم غیرتی که سرآشپز بیمارستان آریا بوده است، این‌طور می‌گوید: بیمارستان آریا به «یغمائی‌ها» معروف بود. شوهرم در سال‌های جنگ، چند‌بار درخواست کرده بود به جبهه برود، ولی موافقت نشد. بالاخره تصمیم گرفت بدون حقوق برود. سال‌۶۵، پسر بزرگم دو‌سه‌ماهه بود که از‌طریق بسیج رفت.

اشرفی از شرایط دشواری می‌گوید که همسرش تعریف می‌کرده است؛ «می‌گفت با اسب و الاغ، مهمات می‌بردند. بار آخر که اعزام شد، یک تسبیح همراه داشت. یکی از رزمنده‌ها به او می‌گوید این تسبیح را به من یادگاری بده. اصرار داشته تسبیح را بگیرد و به‌جایش انگشترش را بدهد. توجیهش هم این بوده که بالاخره یکی‌شان شهید می‌شوند و باید از هم یادگاری داشته باشند.»

عصمت‌خانم به تصویر بزرگ همسرش که روی یک بنر چاپ شده است، نگاه می‌کند و ادامه می‌دهد: اتفاقا انگشتر قطوری هم بود. شوهرم می‌گفت موقعی که عملیات شروع شد، عراقی‌ها به طرف او خمپاره‌ای می‌زنند که ترکشش به رکاب سنگین همان انگشتر برخورد می‌کند. به‌خاطر همان انگشتر، فقط بخشی از انگشتش قطع شد و آسیب دیگری ندید. حسن‌آقا تعریف می‌کرد اگر آن انگشتر نبود، ترکش به قلبش اصابت می‌کرد. بعد می‌گفت در برگشت همان رزمنده‌ای را که تسبیح از او گرفته بود، دید که شهید شده بود.

حالا نوه‌های عصمت‌خانم که پای حرف‌های او نشسته‌اند، خاطراتشان را مرور می‌کنند. بنیامین و آنیتا می‌گویند «بابایی می‌گفت انگشتش را گربه خورده!»

 

پشت‌گرمی عصمت‌خانم برای بسیاری از دخترهای دم‌بخت

 

دستگیری عادتی قدیمی

در اتاق کوچک خانه، خاله‌عصمت کنار پنجره بزرگی نشسته است که نور خورشید را به‌آرامی به درون می‌تاباند. گوشی تلفن را در دست گرفته است و یکی‌یکی با دوستان و آشنایانش تماس می‌گیرد.

از همان جوانی که دلش برای کمک به هم‌نوع می‌تپید و همیشه درصدد جمع‌کردن کمک مالی برای نیازمندان بود

این عادت قدیمی اوست؛ درست از همان جوانی که دلش برای کمک به هم‌نوع می‌تپید و همیشه درصدد جمع‌کردن کمک مالی برای نیازمندان بود. هر‌ماه و سال، این خانه تبدیل به سالنی برای برگزاری جشن عروسی می‌شود؛ بستگی به این دارد دختر دمِ بختی باشد یا نه. البته دمِ بخت که زیاد است، ولی به موضوعات زیادی بستگی دارد؛ مثلا عروس، این مراسم را بخواهد، جهیزیه و اسباب و اثاثیه ضروری‌اش فراهم شده باشد و چیز‌های دیگر.

تصویر فیلم کوتاهی که خاله‌عصمت نشانمان داد، در ذهنم یادآوری می‌شود. عروس خانم آرایش شده و لباس پوشیده، بالای مجلس نشسته است. مهمانان هم فضای خانه را پُر کرده‌اند. گروه دف‌نوازان می‌نوازند. عروس خاله‌عصمت، پذیرایی می‌کند وهمه مهمانان تمام‌عیار آمده‌اند، با هدیه و خوشحالی. قبل از شروع مراسم، هدیه‌ها را تفکیک کرده‌اند. گل‌درشت‌ها را روی میز کنار درِ ورودی و سایر کادو‌ها در گوشه‌ای دیگر. در پایان مراسم نیز هدایا تحویل عروس‌خانم می‌شود.

 

* این گزارش چهارشنبه ۸ بهمن‌ماه ۱۴۰۴ در شماره ۶۵۲ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44